باران که می بارد...
دلم برایت تنگ تر می شود ...
راه می افتم
بدون چتر...
من بغض می کنم ...
آسمان گریه.

چَـتـر نـمـی خـوآهد ایــن هـــــــوآ ، تــــــــــــو رآ مـی خـوآهـَـد
پشت سرم
حرف بود...
حدیث شد..
می ترسم آیه شود !
سوره اش کنند به جعل !
بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل...!!!
کافی ست کمی دلت گرفته باشد
غروب ها؛
همه شان جمعه می شوند...
حباب لکنت آب بود ،وقتي دريا قرار خودکشي با خود گذاشته بود...
کاش می توانستم سکوتم را برایت بنویسم تا بدانی این مثنوی نانوشته چقدر حرف برای...........گفتن دارد.!!!
نظرات شما عزیزان: